اینکه چه لخظاتی رو گذروندم تا روز دادگاه و جا انداختن بینی شکسته بماند...اینم بماند که از طرف مادرم تخت فشارهمیشگی بودم...اینم روش که به هر جون کندنی میخاستم روپای خودم باشم...راستش دیگه برام عادت شده بود که هرروز زیر نگاههای سنگین برم سر کار.شب خسته بیام خونه و رفتارهای سرد مادرموتحمل کنم...بازم شکر میکردم که هستم وتلاش میکنم. قضیه دادگاه من وعلی اینجوری سپری شد که روز دادگاه یه دادخواست تو دایره حقوقی داد که من در تاریخ فلان طبق این پرینت مبلغی رو امانت از ایشون گرفتم ودر روز حاددثه که باید پول برمیگردوندم با شراکت برادر زاده م طبق دسیسه ای لز برادر زاده م کتک میخورم تا نه تنها پول امانت رو به ایشون ندم بلکه با این روش مبلغی به صورت دیه از ایشون اخاذی کنم!!!!!
روزگار غریبی ست نازنین....هر چیزیو فکر میکردم الا این...حالا پای برادرزاده م هم وسط بود.دادگاههای خقوقی یوقتا چندسال طول میکشید.ازطرفی برادر زاده م هم به عنوان متهم باید در دادگاه حاضر میشد.خسته بودم...توان این یکی رو نداشتم.هستی دایم زنگ میزد ومیگفت مامان چرا شکایت کردی؟؟؟یکی نگفت این ادم چرا دروغ میگه؟؟؟چرا منو زد؟؟؟؟
همه از من توقع کوتاه اومدن داشتن...منم دیگه توان نداشتم.از طرفی خود علی هم میدونست اگه محکوم بشه باید بالای ده ملیون دیه بده وبخاطر تهمت و اسیب رسوندن به زیبایی زن نامحرم زندانی بشه..حالا بماند که مادر وخواهر خیر ندیده ش دایم جلوی بچه ها میگفتن ما که نداریم بزار بره زندان!!!همین حرفها بچه هامو ترسونده بود و اونا از من توقع داشتن کوتاه بیام.
گاهی که فکر میکنم میبینم با وجود طلاق واینکه شاید در حق بچه هام ظلم کردم اا تالانم هنوز سعی کردم کنارشون باشم.کاری که پدرشون تا الان انجام نداده...
لاهره مجبور به صلح شدیم..علی از ترس من از خیلی چیزها..اما بهش گفتم دیگه ترسی ندارم اگه یکبار دیگه اذیتم کنی تا ته تهش پیش میرم.هر چند ازارو اذیتهای این ادم تا اخرین روزها پابرجا بوداما شاید حس سبکی میکردم..تو این قضیه برادر زاده م هم با من قهر کرد.چون بنظر اون من نباید انصراف میدادم.
روزها گذشتن....تا تونستم تو یه اموزشگاه کار پیدا کنم و به عنوان منشی از صبح تا عصر سر کار باشم با حقوق 200هزار تومن..البته بنظر بعضیا اگه سرویس دهیم بهتر بود حقوق ومزایام بیشتر میشد!!!!بخاطر همین مجبور شدم بعد از سه ماه ازونجا بیام بیرون.
گفته بودم با یسری بچه ها کار تیاتر میکردیم.چندتا ازینا تو محله استخر بودن.شنیده بودم اجاره مغازه های اونجا پایینه.تصمیم گرفتم تو اون محله یه مغازه اجاره کنم و ارایشگاه بزنم.اینکارم کردم.اما یه مشکل بود.سن شناسنامه و مطلقه بودنم....این مطالب رو اونا نمیدونستن..واسه همین از مامانم خاستم کارت ملیشو بده تا قرارداد رو بنامش بزنم..دریغااا مادرم فقط با حالت عصبانی گفت من ازکجا باید بدونم تو کارت ملی منو واسه چی میخوای؟؟!!!گاهی میگم خیلی غریبتر ازاونی بدم که اون وقتا فکرشو میکردم...خلاصه اجبارا از یکی از بچه های گروه خاستم با هزار دروغ که عزیزم بزار قرارداد بنام تو باشه..دگه 500هزارتومن پول پیش ارزش این اعتماد رو داشت!!!
حالاخونه ما سمت خاوران محل کار سمت خیابون استخر...چه شود..اما خوب بود..رفتم یسری وسیله خریدمبا وسایلی که از قبل داشتم شروع کردم بکار..صبحا بانامخدا میزدم بیرون.شبها این همه راهو تا میرسیدم خونه داغون بودم اما دوباره امید به زندگی پیدا کرده بودم.خدا روشکر مشتری هم میومد.هرچی بود از خونه نشستن وبه غرغرای مامان گوش دادن بهتر بود.
امان از دنیا...ما را در سایت امان از دنیا دنبال میکنید
برچسب: روزهای تکراری من, نویسنده: بازدید: 13