پیربشی اما با حیا..

خرید بک لینک
وقتی اساس کشی کردیم نظام اباد گیج بودم. خونه قدیمی بود.ما طبقه دوم بودیم.اشپزخونه طبقه سوم بود در اصل بالای پله ها که در پشت بوم بود رو کرده بودن اشپزخونه.جالبتر از این سرویس بهداشتی بود که رو پشت بوم بود.البته با گذاسشتن یه دوش کنار دسشویی حمام هم داشت.مامانم تو جمعد و جور کردن همیشه زبرو زرنگ بود هرچند باید بعدش دنبال همه چی میگشتیم چون یادش میرفت کجا جا داده!!

ترس تمام وجودمو پر کرده بود.یپا رو پشت بوم یه پا طبقه دوم ...خدایا کاش پول داشتم تا یه جای مناسب اجاره میکردیم.ا.نشب تا صبح با اشک ریختن وشایل جابجا کردم.درکنارش غرغرای مامانم بود.تف و لعنت بمن و اجدادم.

بعد چند روز که همه چی مرتب شد تازه با موقعیت اشنا شدم.کوچه ما افتاده بود تو اتو بان امام علی.هر چی جارو میزدی بازم خاک پر میشد.از طرفی صاحبخونه که زنی مسن و بیمار بودحال مساعدی نداشت.

دراصل منو مامانم طبقه بالا بودیم.طبقه پایین صاحبخونه بهمراه پرستارش زندگی میکرد.یکی از دلایلی که این خونه رو انتخاب کردیم همین مطلب بود که مرد تو خونه نبود.اخه راه پله مشترک بود.درای اتاقا قدیمی بود و قفل درستی نداشت.

بعد از ده روز صاخبخونه حالش وخیم شد.دو روز بعد فوت کرد. روحش شاد.اما مصیبت جدید من شروع شد.

مامانم که همیشه سعس میکرد با تمام توانش مخالفتشو باهمه چی ابراز کنه اینباز حتی برای خرید سبزی میرفت مشیریه!!!!!!بااینکه تو نظام اباد تره بار بود.توهمین رفت وامدهای الکی زمین خورد و مچ دستش شکست.وای خدا اون زورا چقدر بد بود.!!!!داستان ورق خورد و بد یمن بودن خونه حرف دهن مامانم شد.

از طرفی پسر صاحبخونه که مردی 60 ساله بود و بخاطر عیاشی خانواده طردش کرده بودن واز طرفی با پرستار مرد زندگی میکرد چون بر اثر تصادف نمی تونست راه بره با توافق اعضا خانواده شون اومد طبقه پایین.

داستان جالب شده بود.مامانم هرروز دعوا بپا میکرد. من مسبب زندگی ارومش میدونست!!!حسین اقا با چشای هیزش گوشاشو تیز میکرد تا صدای پای منو موقع بیرون رفتن بشنوه وبا هر دلیل الکی منو بکشونه تو اتاق!!!دردو دلهای مامانم با حسین اقا اون وقیح کرده بود.باطرز نگاهش اذیت میشدم....

داشتم داغون میشدم.از طرفی دنبال کار بودم.یکی از دوستای مادرم بخاطر اینکه مامان از من دور کنه گفت یه حاج خانومی میخاد شبا تنها نباشه .مامان فرستاد که شبا بره اونجا.قرار شد مامان بره صبح بعد از نماز برگرده.خونه اون بنده خدا هم نظام اباد بود.اما من دیگه مامانمو ندیدم.شبها با ترس میخابیدم.یه صندلی میزاشتم پشت در که کسی نتونه بیاد تو.فقط یجمله بگم وقتی راجب رفتارهای حسین اقا به دامادش اعتراض کردم گفت برو خدا رو شکر کن پا نداره والا شبا میاد بالاسرت.

کار پیدا کردم.پرستاری از یه پیرزن.یه پیرزن وبهمراه همسرمهربونش...این دو نفر شدن معجزه زندگی من....

امان از دنیا...

ما را در سایت امان از دنیا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 13:49

صفحه بندی