یه جا کار پیدا شد برام .از طرف یکی از مشتریهام تویه سالن سمت تهرانپارس.
با ذوق رفتم.بعد از معرفی و دیدن نمونه کارقرار شد از فردا برم سرکار.اما از ذوقم همون روزم وایسادم.
حس خوبی بود...این یعنی شروع...
قراربود ساعت9صبح اونجا باشم اماهرروز 8صبح پشت در ایستاده بودم..حالا فکرشو بکنید بی پول هر روز چه جوری باید خودمو میرسوندم فلکه سوم تهرانپارس...
دروغ چرا بیشتر راهو پیاده میرفتم.صبحا سعی میکردم با اتوبوس برسونم خودموتا خاقانیوازونجا با خطیهای زیر پل خاقانی میرفتم تا خروجی فلکه سوم وباقی راهو پیاده..موقع برگشتن هم تا ایستگاه امامت پاده میومدم تا خودمو برسونم به بی ار تی های خاوران..یجورایی برام لذت بخش بود.داشتم ازادانه ادمهارو نگاه میکردم..داشتم زندگی به سبک خودمو اغاز میکردم.رهایی بهم چشمک میزد.
از روز اولی که از خونه زدم بیرون کلا رو کسی حساب باز نکردم..حتی مادرم.هر چند اون لحظات اصلا فکرشو نمیکردم یه روزی مجبور بشم به خاطر مادرم تدابیر جدیدی اندیشه کنم.چون شش سال زندگی با اون مساوی شد با 18 سال زندگی با علی..
خلاصه بعد از دوهفته سر کار رفتن و کلی رویا بافی برای رسیدن به قله های موفقیت علی محل کارم رو پیدا کرد.یه روز عصر گوشیم زنگ خورد.(یه شماره ایرانسل گرفته بودم که با بچه هام در تماس باشم.)فقط فریادشو شنیدم که گفت یالا ازون .....بیا بیرون.فقط گوشیو فشار میدادم تو گوشم که مبادا همکارهام صدای فحاشی های اونو نشنوند.همکارم موضوع رو میدونست. گفت بروو
از فلکه سوم تا فلکه اول فقط دویدم..نمیخاستم دقیق محل کارمو پیدا کنه..تو خیابون بهار یجا وایسادم تا برسه بهم.اومد سوار شدم.داد میزد که حق نداری کار کنی!!!
و حرفای تکراری...برگرد..تو بالاخره خراب میشی.تو سرمایه نداری..توخانواده نداری...ووووکلی دردهای زندگیمو فریاد زد..
اما من با وجود همه اینها تصمیم گرفته بودم.میدونستم نه پشتوانه ای دارم ونه مددی.راستش رو کمک مادرم هم خساب نمیکردم.از وقتی زیر یه سقف رفتم باهاش برای اینکه از نظر مالی سربارش نشم حتی شامم نمیخوردم.شاید باورش سخت باشه اما بیشترین غذایی که اون روزها میخوردم اسفناج پخته بود.به بهانه رژِیم.موافعی هم که بچه ها میومدن اکثرا نیمرو بهشون میدادم.
بیکارشدم..تصمیم گرفتم از روزنامه کار پیداکنم..اگهی های کار خونه گرفته تا اشپزی و کاررو لباس رو زنگ میزدم.بالاخره تو میدون شقایق یه تولیدی پیدا کردم که صاحبش زن مهربونی بودوکار رو لباس های شب بود.هرروز میرفتم کار میگرفتم وباید تا فردا غروب تحویل میدادم.
البته اینم موقتی بوداما پول کرایه راه و یه مقدار پول تو جیبی برای بچه هام میشد که هربار میبینمشون بهشون بدم..
امان از دنیا...ما را در سایت امان از دنیا دنبال میکنید
برچسب: به دنبال کار,به دنبال کار هستم,به دنبال کار میگردم,به دنبال کارمند هستم,به دنبال کار در تهران,به دنبال کارم,به دنبال کار در ارومیه,به دنبال کار نیمه وقت,به دنبال کار پر درامد,به دنبال کار در منزل هستم, نویسنده: بازدید: 32