
وقتی اساس کشی کردیم نظام اباد گیج بودم. خونه قدیمی بود.ما طبقه دوم بودیم.اشپزخونه طبقه سوم بود در اصل بالای پله ها که در پشت بوم بود رو کرده بودن اشپزخونه.جالبتر از این سرویس بهداشتی بود که رو پشت بوم بود.البته با گذاسشتن یه دوش کنار دسشویی حمام هم داشت.مامانم تو جمعد و جور کردن همیشه زبرو زرنگ بود ...
ادامه مطلب
امشب شب جمعه س یاد عزیزان از دست رفته گرامی..نمیدونم چرا هیچوقت ازبابام دلخور نمیشم.شاید باگذر سالها فهمیدم خیلی خوبتر از چیزی بود که نشون میداد.بابام که برای همیشه ترکم کرد تهی شدم...تخمل دردام سخت شده بود.دیگه نماز و قران ودعا تسکینم نمیداد..برای بار دوم حامله شده بودم ..این بار یه پسر.علی با مادرش رفت مکه و موقع زایمان تنها بودم.خانواده ش هم اکثرا سفر بودن چون پسرم تو عید بدنیا اومد.اون اخریا که پیش مشاور میرفتیم دکتر بهم گفت یه خاطره شاد برام بگو..نگاهش کردم گفتم ندارم!!گفت از تولد بچه هات ب...
ادامه مطلب
مادرم اصلا با رفتن من به خونه ش و اساس کشی موافق نبود.ای کاش اینو از اول میفهمیدم و برنامه زندگیمو تغییر میدادم.البته ناگفته نمونه مانور زیادی نداشتم.هنوز متاهل بودم.کار سخت پیدا میشد.پول نداشتم.وسیله کار نداشتم چون همه رو فروخته بودم.از طرفی تو محله ای خونه گرفته بودیم که از نظر سلامت افراد محله خیلی خوشنام نبودو..... یه جا کار پیدا شد برام .از طرف یکی از مشتریهام تویه سالن سمت تهرانپارس. با ذوق رفتم.بعد از معرفی و دیدن نمونه کارقرار شد از فردا برم سرکار.اما از ذوقم همون روزم وایسادم. حس خوبی ب...
ادامه مطلب
هنوز دوران عده تموم نشده بود که یه شب هستی بهم اس داد.ساعت1.5نصفه شب بود. کلا تواین یکسال از هر اس و تلفنی وحشت میکردم.بدنم یخ میکرد.چیزی رو که الان مینویسم برای خودمم هنوز هضم نشده وبعد از سالهاهنوزم خس تنفر وانزجارووحشت بهم میده. هستی ازم خواست که این مطلب به هیچکس نگم.حدود 10 اس دادیم بهم واون فقط از ترسش میگفت ومن به التماس افتاده بودم که ببخداااا به کسی چیزی نمیگم فقط بگو چی شده... هستی گفت و اون لحظه من مردم ...تنها کاری که ازم براومد این بود که اس بدم به علی و بپرسم بیداری؟؟حال بچه ها خوب...
ادامه مطلب