برگشت دوباره من..

خرید بک لینک
هنوز دوران عده تموم نشده بود که یه شب هستی بهم اس داد.ساعت1.5نصفه شب بود. کلا تواین یکسال از هر اس و تلفنی وحشت میکردم.بدنم یخ میکرد.چیزی رو که الان مینویسم برای خودمم هنوز هضم نشده وبعد از سالهاهنوزم خس تنفر وانزجارووحشت بهم میده.

هستی ازم خواست که این مطلب به هیچکس نگم.حدود 10 اس دادیم بهم واون فقط از ترسش میگفت ومن به التماس افتاده بودم که ببخداااا به کسی چیزی نمیگم فقط بگو چی شده...

هستی گفت و اون لحظه من مردم ...تنها کاری که ازم براومد این بود که اس بدم به علی و بپرسم بیداری؟؟حال بچه ها خوبه؟؟؟؟؟متعجب جواب دادچی شده یاد بچه هات افتادی؟؟تازه یادت افتاده که مادری؟؟؟دلم میخواست فریاد بزنم.اما بخاطر قولی که به هستی داده بودم فقط تونستم بگم خواب بد دیدم.اونم اطمینان داد که خوبن و جفتشون خوابیدن.

دلم طاقت نیووردساعت2.5 نصفه شب شده بود. اژانس گرفتم واز راننده خواستم بایسته تا برگردم .زنگ زدم علی درو باز کرد.رفتم تووبا خواهش خواستم که بچه هارو ببرم.

اول نزاشت اما بعد اضطرابو تو نگاش میدیدم.اجازه داد..

اونشب تاصبح دخترم تو بغلم بودوفقط دوتایی با وحشت اشک ریختیم.پسرم متعجب بود که چی شده.اما زود تو بغلم خوابش برد.

اون شب حس کردم تو این دنیا به هیچکس نمیشه اطمینان کرد واز هر ادمی در هر جایگاهی میشه انتظار بدترینها ویا بهترینهارو داشته باشی..

حالا میفهمیدم چطوری میشه که بعضی اتفاقات تو بعضی خانواده ها میوفته..جرم وجنایت و تجاوز همیشه مختص ادم بدا نیست...

راجب اون ماجرا یبار سعی کردم با علی صحبت کنم...بدون هیچ واکنشی فقط گوش کرد.انقدر ریلکس بود که به ذهنم رسید این داستان درست کردن با هستی که من برگردم.

از نظر روحی داغون بودم..خراب ترین لحظات عمرم رو سپری میکردم.هرشب نگران این بودم که هستی تو اون خونه با پدرش تنها نمونه.خودم بی پول بودم.مادرم با سرکوفت هاش بیصبرم کرده بود.اما بیشتر از همه نگران سلامتی روانی بچه هام بودم..

یه شب دوباره علی زنگ زد وشروع کرد به تهدید که باید طبق قولی که دادم رجوع کنم.مونده بودم حیروون..ترس تمام ذهنمو پر کرده بود.برای فرار از دست علی کلی شرط گذاشتم.هر چی که فکر میکردم اما اخر سر زدم زیر گریه..خدایا چکار باید میکردم؟؟؟

بخاطر بچه هام تصمیم گرفتم برگردم اما میدونستم میمیرم...

الانم که یادش میوفتم یه لحظه میلرزم...اواسط خرداد ماه بود که رجوع کردم.با چشمای گریون برگشتم .فشار روانی زیادی روم بود.بدتر ازینکه من بخاطر شرایط روحی هستی تصمیم گرفتم برگردم اما انگار یه شکل دیگه شده بود..حس کردم به بازی گرفته شدم.هرچند چندوقت پیش هستی تاکیید کرد که اون اتفاق افتاده واگه هستی به سرعت از جاش بلند نمیشده شاید علی خیلی پیش میرفته...

امان از دنیا...

ما را در سایت امان از دنیا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 10:59

صفحه بندی