امان از دنیا

متن مرتبط با «معجزات زندگی من» در سایت امان از دنیا نوشته شده است

خدا ممنون که هستی..

  • نیلوبلاگ

    کارکردن تو ارایشگاه بهم اعتماد بنفس داده بود.یجورایی داشتم به چیزایی که میخاستم نزدیک میشدم.هرچند ادمیزاد همیشه به هرچی میرسه ارزوهای بیشتزی داره.اما خوب بود برای من عالی بود.بعداز مدتی با 4.5ملیون یه پراید مدل پایین خریدم.تاالانم دارمش.تو رفت وامد کمکم کرد.گاهی هم با مادرم میرفتیم گردش.اخر هفته ها ...

    ادامه مطلب
  • روزهای تکراری من

  • نیلوبلاگ

    اینکه چه لخظاتی رو گذروندم تا روز دادگاه و جا انداختن بینی شکسته بماند...اینم بماند که از طرف مادرم تخت فشارهمیشگی بودم...اینم روش که به هر جون کندنی میخاستم روپای خودم باشم...راستش دیگه برام عادت شده بود که هرروز زیر نگاههای سنگین برم سر کار.شب خسته بیام خونه و رفتارهای سرد مادرموتحمل کنم...بازم شکر میکردم که هستم وتلاش میکنم. قضیه دادگاه من وعلی اینجوری سپری شد که روز دادگاه یه دادخواست تو دایره حقوقی داد که من در تاریخ فلان طبق این پرینت مبلغی رو امانت از ایشون گرفتم ودر روز حاددثه که باید پو...

    ادامه مطلب
  • معجزه زندگی من...

  • نیلوبلاگ

    سلام به دوستان گلم..مدتی نبودم..مرسی که بیادم بودید.تو این چند روز یکی از دوستای قدیمیمو دیدم نشناختمش.ازبس زیبا و لاغر شده بود.یاد خودم افتادم که سال88بفکر لاغری افتادم یا بنوعی میخاستم یه تغییر تو زندگیم ایجاد کنم..استارت زدن همانا 56کیلو کاهش وزن همانا...البته تو دوران بدی بودم.اختلافاتمون بالا زده بود.هیچی ارومم نمیکرد.شایدم اون نحوه رژیم یه جور خود کشی بود.. باعلی چندباری حرف زده بودم وبهش گفته بودم جدایی میخوام...این یعنی تابو شکنی..یعنی گستاخی..یعنی هرچیز بد در دنیاااا....من چی پیش خودم ف...

    ادامه مطلب
  • ناکامیهای دوران من...

  • نیلوبلاگ

    باید چندسال برگردم عقب.به روزهایی که برادر دومم بخاطر اعتیاددرحال جداشدن از همسرش بود.شخصیت زن برادرم فاطمه که به اصرار خودش فاطی صداش میکردیم جوری بود که هرجا خوشبختی میدید فکر میکرد از کنار اون کنده شده... وقتی وارد زندگی ما شدهستی من چند ماهه ش بود.از دوران عقد با برادرم مشکل داشتند.یه دختر بود از یه خانواده کم بضاعت تو میدون شاهپور.پدرش فوت کرده بودو مادرش به سختی امورات 6تا بچه یتیمشو سامون میداد. دوتا دختر اول ازدواج کرده بودندوحالا نوبت فاطی بود.نمیدونم برادرم چکار کرد که تونست جواب ازمای...

    ادامه مطلب
  • برگشت دوباره من..

  • نیلوبلاگ

    هنوز دوران عده تموم نشده بود که یه شب هستی بهم اس داد.ساعت1.5نصفه شب بود. کلا تواین یکسال از هر اس و تلفنی وحشت میکردم.بدنم یخ میکرد.چیزی رو که الان مینویسم برای خودمم هنوز هضم نشده وبعد از سالهاهنوزم خس تنفر وانزجارووحشت بهم میده. هستی ازم خواست که این مطلب به هیچکس نگم.حدود 10 اس دادیم بهم واون فقط از ترسش میگفت ومن به التماس افتاده بودم که ببخداااا به کسی چیزی نمیگم فقط بگو چی شده... هستی گفت و اون لحظه من مردم ...تنها کاری که ازم براومد این بود که اس بدم به علی و بپرسم بیداری؟؟حال بچه ها خوب...

    ادامه مطلب